دلتنگی های یه موجود دوپا

خرید بک لینک
چقدر سرنوشت دنیا عجیبه...به هرچه که میخواستم نرسیدم و به هر آنچه که نمیخواستم رسیدممرگ عزیزانم را دیدمو ترس از مرگ عزیزترینانم امانم را بریدهپیرشدنشان را میبینم،نفس های به شماره افتاده،حرکات جسمی کند و همراه با درد،درددرددرد...نرسیدم به هرکس که میخواستمو رسیدم به هرآنکس که نمیخواستمزندگی دیگران شده حسرت من و زندگی من شده حسرت آنها!احساس پیری میکنمو بدتر از آن احساس بی فابده بودنهیچ ثمره ای از خودم به جا نگذاشتم و هیچ اندوخته ای هم ندارمتفریحم شده شمردن لحظات و ساعت ها و خوابیدن برای گذشتننه امیدی و نه هدفی و نه شوقی....یک زمان فکر میکردم بار زندگی ام را باید تا 30 سالگی بسته باشم،اما الان هنور زندگی ام را شروع هم نکرده ام!مثل میوه کالی که پیش ازرسیدن ازدرخت روی زمین افتاده و همانجا پوسیده...گذشتهام مانند خاطراتی مهآلود از میان آسمان خاطراتم چون ابر میگذرد و من یکه و تنها میان آوار مخروبههای این شهر باستانی قدم میزنم...شهری ک روزگاری با چنان هیاهو و شکوهی قد علم میکرد و حال چنان متروکه گشته که گویی هرگز وجود نداشته است..نه وبلاگ اولینم مانده و نه وبلاگ رجزخوان عشقم!نه تم این وبلاگ مانده و نه خوانندهای...برهوتی لم یزرع و خالی از حیاتمنم و منم و مندر دنیایی پر از نیستی...نه علی مانده و نه نوشینی و نه پانیذیو نه مهدیای!غم مانده و سکوت آزاردهنده این جغرافیای دل خالی از سکنهو اما ترس...این حس آزاردهنده لعنتی مانند موریانه آرامشم را میجود و شکم طماعش را که هرگز سیر نمیشود پر از عصاره وجود من میکند!خدای عزیزاین رسمش نیود که زندگیام شروع نشده رنگ پایان به خود بگیرد و گرد پیری بر وجود عزیزانم بنشیند و هرکدام در گوشه ای آماده مرگ خود باشند...کی فکرش را میکرد که اینطور تمام شود؟ش دلتنگی های یه موجود دوپا...

ما را در سایت دلتنگی های یه موجود دوپا دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 59 تاريخ: سه شنبه 19 دی 1402 ساعت: 18:53

از وقتی یادم میاد بزرگترین ترس زندگی من نبود پدرم بودهمیشه تو دعاهام به خدا میگفتم که از عمر من کم کند و به عمر پدرم اضافه کند...حالا پدرم مشکوک به سرطان شدهآنهم یکی از بدترین انواع سرطاننتیجه قطعی هرچه باشد تا حدود 10 روز دیگر مشخص میشود، اما علیالحساب تو همین دو سه ساعت من حدود ده تا مو سفید کردم...خدا را عزیزترین مخلوقاتش قسم دادم که حدس پزشکها اشتباه باشدنمیشناسم شما را، اما اگر این پست را میخوانید منت بذارید و برای من غریبه دعا کنید... یک حمد شفا بخوانید برای پدرم... ممنون دلتنگی های یه موجود دوپا...

ما را در سایت دلتنگی های یه موجود دوپا دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 51 تاريخ: سه شنبه 19 دی 1402 ساعت: 18:53

مینویسیم برای قلبمبرای دلمبرای اینکه هنوز احساس کنم انسانمبرای اینکه هنوز احساس کنم فطرتم را لمس میکنمبرای اینکه به یادگار بماند... برای که؟ اهمیتی ندارد!صرفا به یادگار بماند بلکه این میل فطری جاودانگی را بهطور مصنوعی ارضا کنم...سال 1401سالی با شروعی بهغایت مزخرف برای منو پایانی بهنسبت معقولتر برای من...سالی که در آن بدان شیوه تاسفآور با پانیذ کات کردمو آخرین دینم به نوشین را بر گردنم ادا کردمنه که فکر کنید مدیون بودمها... نهدلم را آرام کردم...آرام آرام دارم لمس میکنم این آرامش پیش از طوفان رااینکه ازین پس جوانیام رو به نزول استاینکه اگر حوادث روزگار بخواهد بر مبنای طبیعت جلو برود دیگر باید شاهد مرگ عزیزانم باشماینکه خداوند نعمات متفاوتی بهنسبت دیگر بندگان بر من ارزانی داشته، آنچه را به دیگران نداده بهسهولت در اختیار من قرار داده و آنچه که برای دیگران جزو راحتترین دستاوردهایشان است، برای من سرابی بیش نیست که هر چه در پی آن میدوم نمیرسم و باز امید واهی به خود میبندم و راه میروم اما جز حسرتم افزوده نمیشود....خدای منچقدر این دنیایی که خلق کردی عجیب استپر از پیچیدگیپر از نفهمیدنپر از دویدن و نرسیدنپر از حسرتو پر از امید به فردای بهتری که نخواهد آمد؛ اما همگان خود را گول میزنند که خواهد آمد......خدای منچقدر پرسش زیاد است و فهم و درک من کم!چقدر عمر من کوتاه است و زمان برای سپری کردن بسیار!چقدر همت من کوتاه است و سختیهای این دنیا شدید!کاشکاشو ای کاش......خدای منببخش نفهمی هایم راببخش ضعف نفسم راببخش عدم خود کنترلیام راببخش تنبلی هایم راکه من جز خطا کاری ازم ساخته نیست و تو جز بخشیدن را سزاوار نیستی...خدای مندر این لحظات پایانی 1401 و پیش از آغاز 1402 حاجاتی دار دلتنگی های یه موجود دوپا...

ما را در سایت دلتنگی های یه موجود دوپا دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 94 تاريخ: چهارشنبه 2 فروردين 1402 ساعت: 13:54

صفحه بندی